دوستی

دوستی

در جواب سوال مهناز گفتم :
- راستشو بگم
- ناراحت نمیشی
گفت :
- نه
گفتم :
- یکی از بچه های خوابگاه یه چند تا عکس به من نشون داد که یکمی ناجور بود
تا اینکه گفتم به سرعت متوجه منظورم شد و با نگاهی که هم توش ترحم بود و هم تاسف به من گفت :
- سعید جان مگه حاجی نگفت هر وقت به این مرحله رسید باید ازدواج کنید ما تازه چند ماه دیگه اول دبیرستان رو تموم میکنیم دوسال دیگه تا دیپلم مونده
راست میگفت حاج احمد گفته بود این دوره دوستی عاشقانه تغییر میکنه و مسایل دیگه ای وسط میاد اما من باید چکار میکردم این حرفا کاملا درست بود من باید خودم رو کنترل میکردم البته تقصیر اون دوستم هم بود دوست ناباب که میگن همینه دیگه
بعد از چند لحظه که من به فکر فرو رفتم مهناز مسئله دیگه ای رو هم مطرح کرد و گفت :
- اگه ما با هم ازدواج کنیم شرایط زندگیمون تغییر میکنه اون وقت تو باید حتما کار هم بکنی و یک خونه مستقل داشته باشیم وگرنه مقدور نیست
این یعنی یک تصمیم بزرگ از سمت من برای اینکه بتونم به خواستم برسم باید تلاش چند برابری میکردم مهناز رو به در خوابگاه رسوندم و رفتم تا به حاجی زنگ بزنم وقتی با حاج احمد تماس گرفتم و موضوع رو گفتم کمی عصبانی شد و گفت :
- اون دوستت اشتباه بزرگی کرده سعی کن ازش فاصله بگیری بعد

حاجی گفت :
- پسرم کار توی شهر خیلی سخته اگه میتونی و از پسش بر میای یه کاری پیدا کن و مدتی مشغول شو اگه تونستی بقیه قضایا با من در مورد میل جنسی هم باید فعلا به خودت مسلط باشی کم تر تنها بمون و تا میتونی کمتر بهش فکر کن و چیزی رو که تو رو تحریک میکنه ازش دوری کن  مدتی تحمل کن خدا هم به تو پاداش خوبی میده و انشالله عادت میکنی خیلی به این حس بها نده

بعد به حاجی گفتم :
- گیرم که من کار پیدا کنم چطور خونه بخرم یا اجاره کنم با کدوم پول
حاجی گفت :
- اون با من یه فکر اساسی دارم بدون دغدغه خونه دار میشی
گفتم :
- دستت درد نکنه یعنی خودت برام خونه میخری
حاج احمد خندید و گقت :
- نه پسرم من یه طرحی دارم برای خونه دار شدن تا حالا برای چندین زوج این کار رو انجام دادم خیلی آسونه تو کار رو پیدا کن تا بعد خدا حافظ
یعنی طرح حاجی برای خونه خریدن چی بود بعد چجوری کار پیدا میکردم اینها مسایلی بود که خیلی ذهن من رو مشغول خودش کرد....

نوشته شده در پنج شنبه 20 بهمن 1390برچسب:,ساعت 21:33 توسط سید حسین هاشمی| |

Design By : Mihantheme